تبليغاتX
حرفای دوستانه

میرم تاتو اروم شبها چشمات بسته شه
دیواراتاقت ازعکسم خسته شه
می رم تا بارون منو یادتونندازه
می رم یه جای تازه
****
میرم با چشمای خیس و قلبی بی گناه
میرم حتی نمی اندازی به من یک نگاه
هرجامیرم اما بازم یادت می افتم
این و به همه گفتم
****
می رم جای من اینجا نیست
عشق تو زیبا نیست
رویا نیست
می رم جایی که دردریا نیست
اسم تو رو مانیست
غوغا نیست
****
کاش می شد تاببینی من اینجا چه تنهام
وقتی که تو نباشی به هم میریزه دنیام
اینجا کسی نیست با چشمای نازوروشن
بی تو چه غریبم من
****
از هرجاردمیشم  میاد عکست رو به روم
سوخته تو آتیش عشقت شهرآرزوم
دارم آروم آروم مرگ و به جون می خرم
دیدی چی اومد سرم

+ نوشته شده توسط maryam nn VA shiva shi در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387 و ساعت 20:14 |
سلام بعداز یه عالمه وقت که نبودیم

 سال نو مبارک  

 

اگه دوست داشتین و یه وقت احساس کردین که مهربون شدین و دلتو ن میخواد نظرهم بدین

البته شرمندماااااااااااااااااااااااااا ببخشیداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

بابا خب یه نظر که چیزی نمیشه

خب نظر بدین دیگه

+ نوشته شده توسط maryam nn VA shiva shi در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387 و ساعت 20:12 |

ماه من غصه نخور ، زندگی جزرومد داره
دنیا مون یه عالمه آدم خوب و بد داره
ماه من غصه نخور ، همه که دشمن نمیشن
همه که پرترک مثل تو و من نمی شن
ماه من غصه نخور ، مثل ماها فراوونه
خیلی کم پیدا می شه ، کسی روحرفش بمونه
ماه من غصه نخور ، گریه پناه آدماست
تروتازه موندن گل ، مال اشک شبنماست
ماه من غصه نخور ، زندگی بی غم نمی شه
اونیکه غصه نداشته باشه آدم نمی شه
ماه من غصه نخور ، خیلی ها تنهان مثل تو
خیلی ها بازخمای زندگی آشنان مثل تو
ماه من غصه نخور ، زندگی خوب داره وزشت
خدا رو چه دیدی شاید فردامون باشه بهشت
ماه من غصه نخور ، زندگی بی غم نمی شه
اونیکه غصه نداشته باشه آدم نمی شه
ماه من غصه نخور ، دنیا رو بسپار به خدا
هردومون دعا کنیم  
تو هم جدا ... منم جدا...

 

+ نوشته شده توسط maryam nn VA shiva shi در شنبه یازدهم اسفند 1386 و ساعت 12:42 |
چهاردانشجوکه به خودشان اعتمادکامل داشتند ، یک هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند

و بادوستان خود در شهرحسابی به خوشگذرانی پرداختند، اما وقتی برگشتند متوجه شدند که

درمورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند وبه جای سه شنبه ، امتحان دوشنبه صبح بوده است

،بنابراین تصمیم گرفتند استاد خودراپیداکنند و علت جاماندن از امتحان را برای او توضیح دهند

،آنها به استاد گفتند:«مابه شهردیگری رفته بودیم که درراه برگشت لاستیک خودرومان پنچرشد

واز آنجایی که زاپاس نداشتیم تامدت زمان طولانی نتوانستیم کسی را گیر بیاوریم و ازاوکمک

بگیریم به همین دلیل دوشنبه دیروقت به خانه رسیدیم.....»
استاد فکری کرد و پذیرفت که آنها روز بعد بیایند و امتحان بدهند ....
چهاردانشجو روزبعد به دانشگاه رفتند و استاد آنهارا به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هریک

ورقه امتحانی رادادواز آنها خواست که شروع  کنند...........
آنها به اولین مساله نگاه کردند که 5 نمره داشت ، سوال خیلی آسان بودئ و به راحتی به آن پاسخ

دادند........
سپس ورقه را برگرداندند تابه سوال 95 امتیازی پشت ورقه پاسخ دهند که سوال این بود:
  «کدام لاستیک پنچرشده بود؟!!............»

+ نوشته شده توسط maryam nn VA shiva shi در چهارشنبه هشتم اسفند 1386 و ساعت 19:23 |
دانش آموزی سرکلاس ریاضی خوابش برد. وقتی زنگ مدرسه به صدادرآمداوهم بیدارشد.
به تخته سیاه نگاه کرد ودوسوال روی تخته رادردفترچه یادداشت کرد.
گمان کردکه این سوال ها تکلیف اوست. به خانه بازگشت سپس تمام بعدازظهرراتاشب روی مساله هاکارکرد.
مطمئن بودکه اگرمساله هاراحل نکند، نمره کلاسی اش رااز دست میدهد.
اونتوانست حتی یک سوال را حل کنداماتاپایان هفته به تلاشش ادامه داد.
سرانجام پاسخی برای یکی از سوالها یافت و به کلاس ارایه کرد.
معلم بسیارتعجب کرد.دانش آموز ترسیدازاین که مباداکم کاری کرده یا خیلی دیرکارش راتحویل داده باشد .
اما معلوم شدکه اوتوانسته مساله ای راحل کند که گمان می کردند حل نشدنی ست.....

فکرمیکنید اوچگونه توانست این مساله را حل کند؟
اوکاری راباموفقیت انجام داد که گمان میکردند غیرممکن است، درحالی که او باورداشت ممکن است .
نه تنها باورداشت حل مساله ممکن است بلکه باورداشت اگرمساله راحل نکند نمره کلاسی اش را ازدست میدهد....
باورها ، همانند فرماندهان ،ذهن مارا کنترل میکنند. زمانی که درست بودن موضوعی را باورداریم،ذهن ماناخودآگاه به سوی درست بودن آن موضوع هدایت میشود.
اگرباورهایمان راتحت کنترل درآوریم ،آنوقت باورهایمان می توانند ماراهمانند قدرتمندترین نیروهادرساختن بهترین زندگانی یاری کنند....

باورهای زندگی مارامیسازند. باوری که درباره خودمان داریم ،باوری که درباره دیگران داریم ،باوری که دیگران درباره ما دارند.
زمانی به سوی بهترشدن گام برمیداریم که آگاه باشیم ،میتوانیم باورهایمان را خودمان انتخاب کنیم .
باورهاهمانندنقشه وقطب نماعمل میکنندومارادرمسیررسیدن به اهدافمان راهنمایی میکنند.
اگرباورداشته باشید میتوانید کاری را انجام دهید یاباورداشته باشید که نمیتوانید آنراانجام دهید.
درهرحال..........
       همیشه همان خواهد شد که باوردارید....

+ نوشته شده توسط maryam nn VA shiva shi در سه شنبه سی ام بهمن 1386 و ساعت 23:5 |

سلام دوستای خوب و مهربونم .......

ولنتاین مبارک

خیلی دوستون دارم

+ نوشته شده توسط maryam nn VA shiva shi در جمعه بیست و ششم بهمن 1386 و ساعت 0:52 |
مردجوانی ازدانشگاه فارق التحصیل شدماههابود که ماشین اسپرتت زیبایی ،پشت شیشه های یک نمایشگاه به سختی توجهش را جلب کرده بودواز ته دل آرزو میکرد که روزی صاحب آن ماشین شود.
مردجوان ،از پدرش خواسته بود که برای هدیه فارغ التحصیلی ،آن ماشین رابرایش بخرد.او میدانست که پدر توانایی خرید آن را دارد.
بالاخره روز فارغ التحصیلی فرارسید وپدرش اورابه اتاق مطالعه خصوصی اش فراخواند وبه او گفت:«من از داشتن پسر خوبی مثل تو بی هایت مغرور و شاد هستم وتورابیش از هرکس دیگری دردنیادوست دارم » سپس یک جعبه به دست اوداد.
پسرکنجکاوولی ناامید جعبه راگشود ودرآن یک انجیل زیبا،که روی آن نام او طلاکوب شده بود ، یافت .
باعصبانیت فریادی برسرپدرکشید وگفت باتمام مال و دارایی که داری ، انجیل به من میدهی؟!؟!....
کتاب مقدس را روی میز گذاشت وپدررا ترک کرد ...
سالها گذشت ومردجوان درکاروتجارت موفق شد ،خانه زیبایی داشت وخانواده ای فوق العاده .
یک روز به این فکرافتاد که پدرش ،حتما خیلی پیرشده وباید سری به اوبزند .
ازروزفارغ التحصیلی دیگراوراندیده بود...
اما قبل از اینکه اقدامی بکند نامه ای به دستش رسید که خبرفوت پدر،درآن بود و حاکی ازآن بودکه پدر، تمام اموال خودرابه اوبخشیده است .
بنابراین لازم بود فورا خودرابه خانه برساند و به اموررسیدگی نماید.
هنگامیکه به خانه رسید،درقلبش احساس غم و پشیمانی کرد.
اوراق وکاغذهای مهم پدرراگشت وآنهارابررسی کردودرآنجا، همان انجیل قدیمی را یافت.
درحالیکه اشک میریخت انجیل را باز کرد ، و صفحات آنرا ورق زدو کلید یک ماشین را پشت جلدآن پیداکرد.درکنارآن ،یک برچسب بانام همان نمایشگاه که ماشین موردنظراوراداشت وجودداشت .برروی برچسب تاریخ روز فارغ التحصیلی اش بود وروی آن نوشته شده بود:
                                                      « تمام مبلغ پرداخت شده است »
+ نوشته شده توسط maryam nn VA shiva shi در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 و ساعت 12:40 |
روزی مردکوری روی پله های ساختمانی نشته وکلاه وتابلویی رادرکنارپایش قرارداده بود .
روی تابلونوشته شده بود
            «من کورهستم،لطفا کمک کنید»
روزنامه نگارخلاقی از کناراومیگذشت ،نگاهی به او انداخت ،فقط چند سکه درداخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه ازمردکوراجازه بگیرد تابلوی اورابرداشت ،آنرابرگرداند واعلان دیگری روی آن نوشت و تابلوراکنارپای اوگذاشت و آنجاراترک کرد.
عصرآنروز،روزنامه نگاربه آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مردکورپراز سکه و اسکناس شده است .
مردکوراز صدای قدم های او خبرنگارراشناخت و خواست اگراوهمان کسی است که آن تابلو رانوشته ،بگوید که برروی آن چه نوشته است ؟
روزنامه نگارجواب داد: چیزخاص و مهمی نبود . من فقط نوشته شمارابه شکل دیگری نوشتم و لبخندی زدوبه راه خودادامه داد.
مردکور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ...
ولی روی تابلوی او خوانده میشد
        «امروزبهاراست، ولی من نمیتوانم آنراببینم »


نتیجه گیری :
وقتی کارتان را نمی توانید پیش ببرید ،استراتژی خودراتغییردهید.خواهید دیدبهترینها ممکن خواهدشد.
باورداشته باشید هرتغییر،بهترین چیزبرای زندگی است .
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل ،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید...
این رمز موفقیت است .... لبخند بزنید.....

+ نوشته شده توسط maryam nn VA shiva shi در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 و ساعت 13:30 |
                                تصویر عشق   

 

girl (10-11) drawing 
hearts in the 
sand at the beach. 
fotosearch - search 
stock photos, 
pictures, images, 
and photo clipart

 


يه روز تو دفتر دلم                  تصوير عشقو کشيدم
تو خلوت سرد تنم                    يه رد پايي کشيدم


درست مثله يه همسفر تو قصه ها ميديمش
                      آخه توي دفتر عشق يه رنگ خوب کشيدمش


اما نمي دونم چي شد              سياهي دورش حلقه زد
از توي نقشه ي دلم              چه بي خبر پر زد و رفت
آخه مگه نمي دونست             حرفشو آبي کشيدم


 
ديگه توي  دفتر دل              تصوير عشقو نديدم


                        کنار عکسش خودمو - با چشم گريون کشيدم

+ نوشته شده توسط maryam nn VA shiva shi در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 و ساعت 12:54 |
مگه برات مهم نبودم            عاشقه تو مگه نبودم
عاشقه اون دو تا چشاي          پر فريب تو نبودم
مگه وقتي خواستي بمونم            به پاي تو مگه نموندم

نگو براي تو کم بودم                                  نگو لايقه تو نبودم


تا به خودم اومدم تو منو بازي داده بودي
                         خواستم خودم بشم نشد-خواستم پا شم رفته بودي

teens in love. 
fotosearch - search 
stock photos, 
pictures, images, 
and photo clipart
                          

 

گفتم شايد دلت اسيره يه دله ديگه شده

 گفتم بهتر بذار بدونه که دلم تيکه تيکه شده


برو خوش به همونا فکره منو ديگه نکن
                      فقط اگه برگشتي و من نبودم گله نکن


بي خيال همه شدم - بي خياله تو و دنيا
                    يادت باشه که دلمو له کردي تو به زير پا

+ نوشته شده توسط maryam nn VA shiva shi در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 و ساعت 12:43 |